گنه کارترین عاشق

گنه کارترین عاشق

------------------------------------------------
اشعار و نوشته های بی نام، دلسروده های حقیر می باشد،
شاید شعر نباشد، لیک، تراشه های روح و اشکِ رگ های بریده ایست که خون دارد، حس دارد، لمس می کند، صداقت دارد،
و ... عشق دارد.
------------------------------------------------

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

 

 


 

بر دردِ بی درمانِ من، کس آشنا هرگز نشد

دردی که در دل مانده است، فهمیده او هرگز نشد

 

در فصلِ تنهاییِ من،چیزی بجُز باران نبود

دریاکویرِ جانِ من، سیراب ولی هرگز نشد

 

دادم زِ دست بینای خود، شب‌گریه ها، بیدادِ دل

چشمانِ غم‌بارم زِ تو، غافل ولی هرگز نشد

 

در جُستجویت، موی سیاهم، سپیده گشته

در فصلِ بی برگیِ من، دیدارِ تو، هرگز نشد

 

سالی دگر، عُمرم برفت، وز غافله جامانده ام

"ای ساربان آهسته ران"، راهم جُدا هرگز نشد

 

افسونگری! بر جانِ پائیزان دمی، بهاره‌ای!

جادوی چشمانت ولی، تسلیمِ من هرگز نشد 

 

هر عاشقی از راهِ عشق، مستیِ جاویدان بَرَد 

کز آتشش، بهای دل، تضمین ولی هرگز نشد

 

 


 

 


# برجک6

 #سربازی_نوشت_8

 

 

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۰۰
ا - بهزادپور


 

 

عاشق و دلداده منم

بی دل و دلباخته منم

 

در طلب کوی او

عاقل و دیوانه منم

 

مستند ماه تویی

رونق باریده منم

 

چشم دو خورشید تویی

وانکه نور ندیده منم

 

باغ و بهارم تویی

آذر افسرده منم

 

حسرت بیگانه تویی

صولت رنجیده منم

 

چشمه‌ی بیدار تویی

آن چه که خوابیده منم

 

نم‌نمِ مهتاب تویی

اطلس پژمرده منم

 

صبر و شکیبا تویی

عاشق جان داده منم

 

رهروی خورشید تویی

ظلمت ظلمانه منم

 

خلوت دیدار تو

رنگ رخ افروخته منم

 

چهره‌ی پوشیده تویی

آن که رخت دیده منم

 

جلوه‌گهِ یار تویی

آنکه پسندیده منم

 



 


 

 

# برجک4_نگهبانی

# سربازی_نوشت_7

 

 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۰۰
ا - بهزادپور


پشت دیوار شب یه راهی داره
که می ره یه راست در خونه ی ستاره
چهار قدم از ور دل ما که رد شی
می بینی ماه شب چارده داره
خورشید خانوم ابروشو بر می داره
بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش
باد که میاد رد شه بره بریزه سرت ستاره هاش
وقتی میای قشنگترین پیرهنتو تنت کن
تاج سر سروریتو سرت کن
چشماتو مست کن همه چی رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من
قبله یعنی حلقه ی چشم مستت
ضریح اونه که دست بزنم به دستت
جای دخیل پامو ببند تو خونه‌ت
به جای مهر سرمو بزار رو شونه‌ت
سرمو بزار رو شونه‌ت

 

مسعود امینی

 
 
 
 
 
۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۰
ا - بهزادپور

 

           ای دل به کوی او، ز که پرسم که بهار کو؟! (حسین منزوی)

           زمزمه شعرِ نگاهِ تو را می شنوم. با دل و جان آشناست. (ه-ا-سایه)



به وقـتِ دیدارت بهــارا ! جز سلامت را نمی خواهم

به روزِ وصل، هنگامِ لبخند، جز نگاهت را نمی خواهم


به دردِ عشقت مبتلا گشتم، و هر دم آه ز دوری ات

آرزویی من ندارم، جز دوایت را نمی خواهم


به جنگِ چشمانت روم، از صلحِ عشق چیزی مگوی!

به حکمِ عشق دستم ببند، من جز قصاصت را نمی خواهم


دلی کاندر سینه ام، هر دم ز عشقت می تپد ای یار

خزانِ جاری ست در دلم، که جز بهارت را نمی خواهم


شبی که، خیالت، نشیند، بر سرسرای بی کسی

به بالینم بیا، که من، جز روی ماهت را نمی خواهم


کسی چه می داند هنوز از عشقِ بی همتای من

چو رازِ دل افشا کنم، من جز رضایت را نمی خواهم


تمامِ عمر گر راهِ خود گم کرده ام، باز هم به دل دارم تُرا

که در کویرِ بی گذارم، جز نشانت را نمی خواهم



تمام حرف دلم اینست،

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام، 

در هر کجای عشق که هستی،

آغاز کن مرا.



#سربازی_نوشت_6




۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۰
ا - بهزادپور


          شود آیا، پرِ شعرِ مرا بگشایند؟!

          تا تو را جلوه بهارا ! ز قیاس افزاید، دل پژمرده ی چون برگِ خزانم با توست (حسین منزوی*)




ابر که می بارد ز دل، یاد تو می کند دلم

اشکِ قلم که می چکد، یاد تو می کند دلم


در سکوتت هر شبی، می نگرم به آسمان

می گذرد شهابی، یاد تو می کند دلم


می آید تا غروب، دفترِ شعرِ منزوی *

برگ به برگ می خوانمش، یاد تو می کند دلم


شب که می آید دلم، هوای خانه می کند

عشقِ بی بهانه ام! یاد تو می کند دلم


دستِ من یخ می زند، گر تو نگیری دستِ من

در زمستان روز و شب، یاد تو می کند دلم


از شبم نیمی گذشت، حالِ مرا دگر مَپرس

از غمت هر دم سحر، یاد تو می کند دلم


آمدی این دل به شوقت، گریه می کُند ز عشق

آه! برفتی از برم! یادِ تو می کند دلم



# اردوگاه_نظامی

# سربازی _نوشت_5



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۰۰
ا - بهزادپور