گنه کارترین عاشق

گنه کارترین عاشق

------------------------------------------------
اشعار و نوشته های بی نام، دلسروده های حقیر می باشد،
شاید شعر نباشد، لیک، تراشه های روح و اشکِ رگ های بریده ایست که خون دارد، حس دارد، لمس می کند، صداقت دارد،
و ... عشق دارد.
------------------------------------------------

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۵۲ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

 

با چشمِ خود، گویم ترا هر آنچه در دل دارمت

جانِ جانانِ منی، با جان و دل دوست دارمت

 

از دستِ من تا دستِ تو، گویی که چندان راهی نیست

دوست دارمت، دوست دارمت، لیکن هنوز ندارمت

 

 

گاهی که دلم به اندازه ی تمام غروبها می گیرد،

چشم‌هایم را فراموش می کنم،

اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند،

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم،

و هیچ کس مهربان‌تر از گنجشک‌های کوچک کوچه های کودکی ام نیست،

و کسی دلهره‌های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد،

و یا کابوس‌های شبانه‌ام را نمی داند،

با این همه، نازنین، این تمام واقعه نیست؛

از دل هر کوه، کوره راهی می گذرد،

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد،

و شبی نیست که طلوع سپیده‌ای در پایانش نباشد،

و

از چهار فصل دست کم یکی بهار است.

 

 

 



 

 

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۰
ا - بهزادپور

 

 


 

بر دردِ بی درمانِ من، کس آشنا هرگز نشد

دردی که در دل مانده است، فهمیده او هرگز نشد

 

در فصلِ تنهاییِ من،چیزی بجُز باران نبود

دریاکویرِ جانِ من، سیراب ولی هرگز نشد

 

دادم زِ دست بینای خود، شب‌گریه ها، بیدادِ دل

چشمانِ غم‌بارم زِ تو، غافل ولی هرگز نشد

 

در جُستجویت، موی سیاهم، سپیده گشته

در فصلِ بی برگیِ من، دیدارِ تو، هرگز نشد

 

سالی دگر، عُمرم برفت، وز غافله جامانده ام

"ای ساربان آهسته ران"، راهم جُدا هرگز نشد

 

افسونگری! بر جانِ پائیزان دمی، بهاره‌ای!

جادوی چشمانت ولی، تسلیمِ من هرگز نشد 

 

هر عاشقی از راهِ عشق، مستیِ جاویدان بَرَد 

کز آتشش، بهای دل، تضمین ولی هرگز نشد

 

 


 

 


# برجک6

 #سربازی_نوشت_8

 

 

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۰۰
ا - بهزادپور


 

 

عاشق و دلداده منم

بی دل و دلباخته منم

 

در طلب کوی او

عاقل و دیوانه منم

 

مستند ماه تویی

رونق باریده منم

 

چشم دو خورشید تویی

وانکه نور ندیده منم

 

باغ و بهارم تویی

آذر افسرده منم

 

حسرت بیگانه تویی

صولت رنجیده منم

 

چشمه‌ی بیدار تویی

آن چه که خوابیده منم

 

نم‌نمِ مهتاب تویی

اطلس پژمرده منم

 

صبر و شکیبا تویی

عاشق جان داده منم

 

رهروی خورشید تویی

ظلمت ظلمانه منم

 

خلوت دیدار تو

رنگ رخ افروخته منم

 

چهره‌ی پوشیده تویی

آن که رخت دیده منم

 

جلوه‌گهِ یار تویی

آنکه پسندیده منم

 



 


 

 

# برجک4_نگهبانی

# سربازی_نوشت_7

 

 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۰۰
ا - بهزادپور

 

           ای دل به کوی او، ز که پرسم که بهار کو؟! (حسین منزوی)

           زمزمه شعرِ نگاهِ تو را می شنوم. با دل و جان آشناست. (ه-ا-سایه)



به وقـتِ دیدارت بهــارا ! جز سلامت را نمی خواهم

به روزِ وصل، هنگامِ لبخند، جز نگاهت را نمی خواهم


به دردِ عشقت مبتلا گشتم، و هر دم آه ز دوری ات

آرزویی من ندارم، جز دوایت را نمی خواهم


به جنگِ چشمانت روم، از صلحِ عشق چیزی مگوی!

به حکمِ عشق دستم ببند، من جز قصاصت را نمی خواهم


دلی کاندر سینه ام، هر دم ز عشقت می تپد ای یار

خزانِ جاری ست در دلم، که جز بهارت را نمی خواهم


شبی که، خیالت، نشیند، بر سرسرای بی کسی

به بالینم بیا، که من، جز روی ماهت را نمی خواهم


کسی چه می داند هنوز از عشقِ بی همتای من

چو رازِ دل افشا کنم، من جز رضایت را نمی خواهم


تمامِ عمر گر راهِ خود گم کرده ام، باز هم به دل دارم تُرا

که در کویرِ بی گذارم، جز نشانت را نمی خواهم



تمام حرف دلم اینست،

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام، 

در هر کجای عشق که هستی،

آغاز کن مرا.



#سربازی_نوشت_6




۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۰
ا - بهزادپور


          شود آیا، پرِ شعرِ مرا بگشایند؟!

          تا تو را جلوه بهارا ! ز قیاس افزاید، دل پژمرده ی چون برگِ خزانم با توست (حسین منزوی*)




ابر که می بارد ز دل، یاد تو می کند دلم

اشکِ قلم که می چکد، یاد تو می کند دلم


در سکوتت هر شبی، می نگرم به آسمان

می گذرد شهابی، یاد تو می کند دلم


می آید تا غروب، دفترِ شعرِ منزوی *

برگ به برگ می خوانمش، یاد تو می کند دلم


شب که می آید دلم، هوای خانه می کند

عشقِ بی بهانه ام! یاد تو می کند دلم


دستِ من یخ می زند، گر تو نگیری دستِ من

در زمستان روز و شب، یاد تو می کند دلم


از شبم نیمی گذشت، حالِ مرا دگر مَپرس

از غمت هر دم سحر، یاد تو می کند دلم


آمدی این دل به شوقت، گریه می کُند ز عشق

آه! برفتی از برم! یادِ تو می کند دلم



# اردوگاه_نظامی

# سربازی _نوشت_5



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۰۰
ا - بهزادپور


          سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است ؛ که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

          تمام روز ، اگر بی تفاوتم، اما ؛ شبم قرین شکنجه، دچار بیداری است (حسین منزوی)



کلامِ من، قرارِ من، ای که دلم برای توست

سفر کُنم در پیِ تو، آه که دلم برای توست


ز عشقِ تو جانم بسوخت، روحم بتن پروانه شد

کاین آتش خُفته به‌‌دل، هر جا روم برای توست


ز حسرتت، چشمانِ من، متروک‌ترین ویرانه است

بنگر به من، گریهِ عاشقانه‌ام برای توست


گر من به شوقِ دیدنت، ز خود به قِبطه می‌روم

جانا بیا، که اندیشه‌ی، وصالم برای توست


"من زنده‌ام به مهرِ تو، ای مهربان‌ترین من"

به وصلِ روح، مرا بشور، عهدِ دلم برای توست



# سربازی_نوشت_4


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۰
ا - بهزادپور


     

          بریز بر قدمم اشک سینه سوزت را ؛ بپاش روی من آواز سرمه دوزت را

          که از کنار تو با آرزوی دیدارت ؛ شکسته می‌روم امشب خدا نگهدارت (محمدرضا حسینی‌مود).



در دفترم نامِ تو را، ای خوش غزل آوازِ من

هر دم بَرم از جان و دل، ای محرم و همرازِ من


با من بگو از حالِ خود، آهنگ احوالاتِ خود

مستم به سازت ای صنم،ای خوش قلم همسازِ من


گشتم اسیر در دامِ تو، ای صولتت همچو بهار

من در دلت سربازِ تو، تو در دلم بهنازِ من


در این سرای بی کسی، چون ماهِ شب‌های تَرم

بر من بتاب، بر غُربتم، ای گلرُخِ طنازِ من


ای جانِ جان افزای من، بر جان و دل غمخوار من

ای قاصدِ فصلِ بهار، در زندگی آغازِ من


گویم همی از رازِ دل، جان در تنم فدای تو

هرگز نخواهم جز تو را، ای در دلم نیاز من


# سربازی_نوشت_3




۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۰
ا - بهزادپور



          نوای عاشق در بی نوایی‌ست، دوامِ عاشقی ها در جدائی‌ست (مهدی سهیلی)

          + ... و تمامِ احساسِ این شعر، تقدیمِ تو باد.



نبودی تا ببینی ز داغت من چه‌ها کردم

ندیدی در فِراقت، چه آشوبی بپا کردم


سفر کردم، که چشمانِ سیاهت، کُنم غارت

بِدیدم روی ماهت، ز دنیا، خود سوا کردم


نگاهم را ندیدی و، هر بار، من ز دردت

صدا کردم تُرا، بارِ دیگر، من صدا کردم


چه شب‌هایی، که نازت کشیدم، ماهِ شب‌هایم

ندیدی جانِ خود را، ز شوقت، من فدا کردم


بهار! با من چه کردی، ز پاییزم چه می خواهی؟!

شدم رُسوای دل، هر چه داشتم، من رها کردم


نبودی تا ببینی، دگر با رفتنت ای یار

نگاهم را ز هر کس، به جز تو، من جُدا کردم


# سربازی_نوشت_2



۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۰
ا - بهزادپور




بر دردِ بی درمانِ من، اعجازِ عشقت خوش نشست

بر جانِ بی مقدارِ من، سودای مهرت خوش نشست


آرامِ جانی و دلی، بر جانِ عاشق مرهمی

بر گوش بی پروای من، آوازِ شعرت خوش نشست


هر جا که چشمت بنگرد، این دل حسادت می کند

چشمان من پروانه‌وار، بر آن نگاهت خوش نشست


در حسرتِ کوی دلت، عمریست که دلداده شدم

بر این دلِ آسیمه‌سر، دیدارِ رویت خوش نشست


این بوی خوش از مویِ تُست، آشفته ام به زُلفِ تو

بر ساحلِ خشکیده دلٌ، امواجِ زُلفت خوش نشست


در آرزویت هر شبی، این دل هوایت می کند

بر گونه هایم اشکِ من، هر شب به شوقت خوش نشست


روزی که آیی بر برم، از شوق دیدارت چطور

گویم که بر بالینِ من، دستم به دستت خوش نشست؟


آنجا که دیدم در خفا، چشمانِ نازت ای قرار

آشفته گشت دنیای من، صبر بر وصالت خوش نشست


در این کویر، در این خزان، هر جا که آید یادِ تو

بر فصلِ پاییزم چه خوش، نبضِ بهارت خوش نشست



2-4 بامداد

# سربازی_نوشت_1




۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۰
ا - بهزادپور


الهی آن شب که همه قرآن به سر می گذارند،

ما را توفیق ده قرآن را بر دل کنیم.



# رنگ، خط: من


التماس دعا



۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۰
ا - بهزادپور