گنه کارترین عاشق

گنه کارترین عاشق

------------------------------------------------
اشعار و نوشته های بی نام، دلسروده های حقیر می باشد،
شاید شعر نباشد، لیک، تراشه های روح و اشکِ رگ های بریده ایست که خون دارد، حس دارد، لمس می کند، صداقت دارد،
و ... عشق دارد.
------------------------------------------------

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب


شعر تصویر : "کیکاووس ضیغمی (شباهنگ)" بزرگوار



به او . . .

که در دل شب های سرد کویر آرزویش کردم.


گفته ای حالِ ترا اصرار من ریزد بهم

حال و روزم را همین انکار می ریزد بهم


۱۸ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۰۶:۰۰
الف - بهزادپور

 

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگی مو
نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگی مو


چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن
وسط قصه میشه سربسر من میذارن
تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام میذارن

می تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم
می تون مث همه ی عشق بادی بسازم

تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام
ی دروغگو می شم و همیشه ورد زبونام

ی نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم
با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم

من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره؟!
توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟!

محسن یاحقی

 

 

 

۱۸ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۰۶:۰۰
الف - بهزادپور


ماه حوضِ تنهایی منی،

در دلم هستی

لیک

ز من دور.


۱۶ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۰۶:۰۰
الف - بهزادپور


عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد،

تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟

گاه عشق گم است؛ اما هست؛

هست، چون نیست.

عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟

نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است.

عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می شود.

می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد.

می گریاند، می چزاند. می کوبد و می دواند، دیوانه به صحرا.

گاه آدم، خود آدم، عشق است.

بودنش عشق است.

رفتن و نگاه کردنش عشق است.

دست و قلبش عشق است.

در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی.

بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده.

شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی.

از کتاب "جای خالی سلوچ"

 محمود دولت آبادی      



۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۰
الف - بهزادپور


...

تا زمستان من آغاز بهارم باشد
کاش دارایی من، هر چه ندارم باشد

می شود هیچ گناهی نکنم، با اینکه
مثل سیب، اول یک وسوسه، کارم باشد

به هوای تو، اگر هر نفسم تنگ شود
یاد تو، جای تو، هر لحظه کنارم باشد

زندگی زنده شود، مرگ بمیرد وقتی
سبزه ی دامن تو حادثه زارم باشد

نور در حبس ابد بین دو آیینه شدم
بی نهایت، چه عذابی ست حصارم باشد

ماهی تنگ خیالات منی، کاش دلت
رو به دریای دلم، راه فرارم باشد

گردنم، بسته ی گیسوی تو باشد یا نه
می شود دلخوشی ام، هر چه که "دار"م باشد

هر زمان پلک زدی، لحظه ی نوروزم شد
تا زمستان من آغاز بهارم باشد

افشین یداللهی


۱۶ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۱۵:۰۰
الف - بهزادپور


خیال روی توام دیده می کند پر خون

هوای زلف توام عمر می دهد بر باد


نه در برابر چشمی نه غایب از نظری

نه یاد می کنی از من نه می روی از یاد

خواجه شمس الدین محمد


* به شنیدن این دو بیت، دل تازه کنید *

خیال روی تو


۱۱ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۰۶:۰۰
الف - بهزادپور


دوام، بانوی من!

عظمت و افتخار در استمرار است و دوام،

عاشق شدن مساله ای نیست،

عاشق ماندن مساله ی ماست.

بقای عشق، نه بروز عشق.

عشق به اعتبار مقدار دوامش عشق است،

نه شدت ظهورش. 

 نادر ابراهیمی          

از کتاب یک عاشقانه آرام


۱۶ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۵ ، ۰۶:۰۰
الف - بهزادپور


نُت زندگی من،

صدای ضربان قلبی ست که در کنار تو ابراز وجود می کند؛

بی تو موسیقی زندگی بر من حرام است.


۱۱ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۰۶:۰۰
الف - بهزادپور



چند صباحی است که دیگر لبخند تو را ندیده ام.

یکبار دیگر بیا و چشمانم را ببند.

درخت سیب را در حیاتم بکار،

قلبم را عاشق کن.

می خواهم چشمانم را باز کنم.

دفترم را بخوان،

زندگی ام را ورق بزن.

عشقم را پر شور، 

چشمم را پر نور،

قلبم را پر ز امّید کن.

می خواهم زندگی را تجسّم کنم.



۱۵ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۰۰
الف - بهزادپور


عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

اکنون که پیدا کرده ام بنشین تماشایت کنم


۱۵ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۶:۰۰
الف - بهزادپور